
عاشقِ دیوانه مست
من از آن باده که خوردم زِاِلَست؛
شُدم آن عاشقِ دیوانه و مست؛
منِ میخانه نشین؛
کی شوم عابِدِ تسبیح بدست؛
من که از روزِ اِلست؛
شده ام باده پرست؛
آن چنان مست و خرابم؛
که ز میخانه بَرَندم همه شب دست بدست؛
من اگر عاشقِ فرزانه گِیم؛
یا اگر واله دیوانه گِیم؛
کی شوم زاهِدَکِ زُهد فروش؟
که همه عُمرگِدای در و دیوارِتو ام
من که عُمریست در این کُنجِ خراب؛
می زَنم باده ناب؛
من که میخانه نشینم زِ اِلَست؛
من که با باده فروش؛
سَرو سودایم هست؛
کی شوم عابدِ بیگانه پرست؟
آخر ای راحتِ جان؛
من که از نیست به هست آمده ام؟
من که از راه دراز؛
به نیاز آمده ام؛
مددی کُن که من از جُورِ زمان؛
به فغان آمده ام؛
نطری کُن که من اینجا؛
به پناه آمده ام
ایرج
لندن 1387
بُلبُلِ ساکنِ باغ
گُفتم ای غُنچه کُلِ تازه باغ؛
زِ چه رو باز کُنی غُنچه به ناز؛
گفت اکنون که هزار آید باز؛
وقتِ آن است کُنی
خنده
به ناز؛
گُفتم ای بوی تو ام وسوسه ساز؛
ای تو ام محرمِ شب هایِ دراز؛
من به جان آمدم از رویِ نیاز؛
بوسه ای ده که بجان آیم باز؛
گفت با آن دِلِ دیوانه بساز؛
فُرصتِ خلوتِ شب آید باز؛
گُفتم ای مایه هر سوز و گُداز؛
جانم آمد به لب ای غُنچه ناز؛
گُفت خاموش تو ای ساکنِ دیوانه باغ؛
امشب ات را تو به یک بوسهِ رِندانه بساز؛
سحر از گوشه باغ
بُلبُلی مست و خراب؛
تِشنه آید به نیاز؛
از رهی دور و دراز؛
شبنم از روی گُلم خواهد باز؛
ایرج
فروردین 1386
وسوسه
عشق
رها کُن گیسوانت را تو ای زن؛
مبند آن تارِ گیسو را به پایم؛
نخواهی کرد زنجیرم در آن بند؛
که من آن اسبِ تُندِ تیز پایم؛
بدو گُفتم که ای زن؛
چه میخواهی ز جانم؛
نمی دانی که من در مکتبِ عشق؛
رُسوا ترینِ عا شقانم؟
پس از آن قصّهِ بَس کودکانه؛
دو گیسویش رها شُد روی شانه؛
چنان بَرقِ نگاهش سوخت جانم؛
که اشکم ریخت از چَشمم به دامن؛
چو اشکم پاک کرد از گونه من؛
بمن گفتا که ای آرامِ جانم؛
منم در عشق بازی؛
چو تو کودن تَرینِ عاشقانم؛
بدو گُفتم که ای جان و تنِ من؛
خطا کردم؛ غلط گُفتم از اوّل؛
منم آن عاشِق شُهره به عالَم؛
بمن گُفتا که دانستم از اوّل؛
تویی آن عاشِق دیوانه من؛
منم آن طایرِ بشکسته بالم
اگر خواهی بدانی قصّه من؛
چو بشنیدم من آن آوا از آن زن؛
یقین کردم منم بشکسته بالم؛
چو از خواب گِران بیدار گشتم؛
بدیدم هر دو زَنجیرش به پایم؛
بدو گُفتم که ای زن؛
رها کن تارِ گیسویت زِ پایم؛
ایرج
لندن
تیر ماه 1387
زندگی
زندکی آیینه پندارها ؛ کردارهاست؛
قصّه و افسانه ای از رازهاست؛
زندگی با آن همه آوازِ ها؛
فصلِ چندی از کتابی بیش نیست؛
گاه چون او را به خلوت می کِشی؛
موجب آرامش و آرام هاست
همچو دفتر پُشت و رو بنوشتنی
است؛
چون نویسی یادگاری ماندنیست؛
فصل اوّل روزگار کودکیست؛
بند بندش خاطراتِ کودکیست؛
چون نمی دانی کُجا خواهی نشست؛
آن نشانی از نشانِ بچّه گیست؛
فصلِ دوّم نو جوانی و جوانی میرسد؛
نوبتِ هر آنچه دانی میرسد؛
موسِم بالندگی پایندگیست؛
نوبتِ آموزه های زندگیست؛
گر بیفشانیش بذرش باغ و بُستانها شود؛
گر نیفشانیش راهت راهِ تُرکستان شود؛
گر بیفروزیش رقصش شُعله هایِ سرکش است؛
گر بسوزانیش دودش خارِ چشمانت شود؛
سر بکوبانیش از فصلی دگر سر میکِشد؛
هر کسی با نیشِ یک پرگار رسمی میکِشد؛
فصلِ سوّم فصلِ پاییر و خزانِ زندگیست؛
برگ ریزش خاطراتِ زندگیست؛
بادِ پاییزی که می آید ز دور؛
برگ های سُست را خواهد رُبود؛
فصلِ آخر فصلِ سرما و شب است
برفِ پیری بر سر و رویت نشست؛
چون نمی دانی که کِی خواهی گُسست؛
لحظه های عُمر را آرام می باید گُذشت؛
زِندگانی دفتری بنوِشتنی
است؛
چون نویسی یادگاری ماندنیست
ایرج
پاییر 1374
با شعر پایین ایرچ دنیایی به پیشواز
رضی مدنی رفته و شعر
"پاسُخی
به
دوست
ِ شاعرَم"
را در پاسخ شعر "شاید" او است.
پاسُخی به دوستِ َِ شاعرَم
ای شاعرِ نیکو خِصالِ ما؛
یا پَرَنده ای زِ بالِ هُمایِ ما؛
از آن زمان که خورشیدِ بام ها؛
در سر زمینِ خوب و قشنگِ دیارِ ما؛
تا بی نهایتِ شب کوچ کرده است؛
شادی و نشاط از دلِ مردُم رَمیده است؛
تو نیز با غمِ از دست رفته ای؛
که از بام تا بشام؛
به ماتم نشسته ای؛
و با زبانِ شعر؛
یا از گَلوی خویش؛
نغمه ی جان سوز می دمی؛
تا مرحمی به زَخمِ دلِ خویش بر نهی؛
آیا نشانِه ما را گرفته ای؛
که پرواز کنان؛
با مُرغِ نیمه جان؛
هوای خانه کرده ای؟
با آنکه در دیارِ دور؛ عهد و وفایی ندیده ای؛
شاید با نسیمِ باد؛؛ در بویِ گُل؛
یا از دهانِ یک دُهُل؛
در دور دست جانِ خویش؛
نِدایی شنیده ای؟
یا آنکه شعرِ لَطیف و تازه ای؛
در خیال تصویر کرده ای؟
که با آن همه اُمید با دلِ خود حرف می زنی؟
ای یارِ خوبِ شاعرم؛
من نیز با اُمید زِنده ام؛
اگر در پرِ خود نیک بنگریم؛
گویی که با زَخمه های تار؛
بر دلِ خود چنگ میزنیم؛
بیهوده تیست که عُزلت گُزیده ایم؛
اکنون در این گوشه از جهان؛
بی حدث و بی گُمان؛
چه بقّالِ با نشان؛
یا سبزی فُروشِ مان؛
یا دوره گَردِ شهر مان؛
چون طعمِ تلخِ توّرُمِ بی حّد چِشیده است؛
دیریست با هم گِنانِ خویش غَریبانه بوده است؛
شاید که خورشید و ماه را؛
یا آنکه پُرتقال را؛
با تعجّب به تماشا نشسته است؛
اکنون شعرِ لَطیفی سُروده ای؛
امّا بر دِلِ ما چنگ می زَنی
ایرج
آخر بهارِ 87
سخن دل
امروز در اُطاقِ کوچکم
که دور از کِرانهِ چشمانِ کهرُبایی تو
تنها نشسته ام
و مُرغِ نِگاه تو
به بالای سَرم دُور میزند
من این یاد وارهِ جاودانه را
با تیشهِ خِیال
برای تو تصویر میکُنم
امّا با خواندنِ این شعرِ کوته ام
با بُلند اندیشه های خود
یا احساسِ زیبایِ خویش
هر گز گمان مبر
که جانِ نازُکِ تو را
آزار میدهم
هر چند دِلِ درد مندِ من
با آشنای دور و دیر
بیگانه مانده است
امّا هر گز زِ بیگانگیش دم نمیزند
از آن زمان که تو را
نزدیکِ خودِ خویش دیده است
گویی هزار سال
با آشنای سیمین خصالِ خویش
هم دل وهنراه بوده است
که از شام تا به بام
و ازبام تا به شام
در هوایِ لانه تو
پرواز می کُند
از آن زمان
که قامتِ بلندِ تو را
در آیینه دیده است
تصویرِ جاودانه یِ تورا
بر لوحِ خاطرِ خود نقش بسته است
او نیست آن پیکر تراشِ پیر
امُا یک شب تو را
زِ مر مرِ شعر آفریده است
از آن زمان به هر جا سَفر کُنی
مُرغِ خیالِ او
در نگاه تو همراه میرود
آن روز که با همرهان
می آمدی زِ راه با کاروان
دِل نیز چون غُبار
که بر خیزِد از زمین
در پُشتِ کاروان
در هجومِ باد
می آمد از قفا
اکنون دل نی پُر سد از شما
آیا تو همدِلِ او را ندیده ای؟
یا با کآروانِ خویش
او را به هر سو کشانده ای
ایرج
لندن،
خُرداد 87
برگ
زرد
در یک
غروبِ سرد
که
انگشتِ
باد مست
زِ شاخه
سست
یک درخت
بروی
زمینم روانه کرد.
از آن
غروبِ تلخ
رَخسارِ
زرد من
در
زیرِپای عابرانِ بی خبر
سیاهی شب
را گرفته است
از آن
غروبِ سرد
که
اندامِ نازَکم
از
بَلندای یک درخت
بروی
زمینِ پسب
واژگونه
گشته است
گویی
هزار سال
از آن
زمانه غمگین گذشته است،
آنگاه در
یک پگاه سرد
یا
شامگاه تلخ
بانگِ
بر آید که خواجه رفت
پَرسند
مردمانِ شهر
آیا کَسی
بر گورِ بی نشانه او هم
نرفته
است؟
هر چند
دانند دیگران
که آن
مردِ خسته جان
در این
شهرِ بی نشان
بس سال
ها
آوازه
خوانِ کوچه پاییز بوده است
ایرج،
لندن
خُرداد 87
پاییز
در بهار
بهارانی که می آید؛
وَ گل های فراوان؛ در چمن؛ در باغ من روید؛
هزاران در میانِ باغُ وبُستان؛
نغمه های شاد میخواند؛
نامِ کُهنسالش عیدِ نوروز است
یادگارِ کورُش و داریوش و جمشید است
با آنگه کُهنسال است؛
چنان
شاد
و دل انگیز است؛
که غم های زمستان را؛
از سینه های مردمان ما رها سازد
بلی این نو عروسِ شاد؛
نامش عید نوروز است
درختان چشم در راه اند؛
جامه های تازه می پوشند؛
غُنچه ها با بوسه باد بهاری؛
باز می گردند و خندانند؛
مردُمانِ روستا؛ شهرُ و دیارِ ما
به استقبال؛
هفت سین در سُفره می چینند
مُبارک باد این ایّامِ شادی را؛
که نامش عیدِ نوروز است
ولی هستند آنهایی چو من؛
یا دیگرانی را که غمگینند؛
اگر هم سُفره میچینند؛
سُفره های خویش را افسرده می چینند
وهمچون بادِ پاییزی؛
آوازه خوانِ کوچه های سرد پاییزند؛
یا در کوه و اقیانوس در راه اند؛
و یا از دشت های تشنه می آیند؛
و آتش های پنهان را که در خاک اند؛
می خواهند؛
به یک دم زیر و رو سازند
بلی آن ها چو من همزادِ پاییزند
ایرج
اسفند 1386
کبوتر
وحشی
در فَضایِ آسِمانِ
کَبود؛
بال مِی زَد کَبوتَری وَحشی
بَر فَرازِ آشیانِه مَن
شُوقِ پَرواز درنِگاهَش بود؛
اَشکِ شوقی بِرویِ گُونِه من
اوسَبُک بالِ آس&