|
Just for laught
بخندیم
After adding this new page to EXIR site, we
received the first comment from our friend F. Taghizadeh:
To have a
humorous site in Exir's website will not be a bad idea, as, during our service
in IR, we all encountered with some events that created fun and laughter. It
will be nice, if, our colleagues who remember those encounters, to write a brief
note about them. Also, to publish some humorous cartoons and videos will add
more essence to the site.
بوی خوش شکلات
نزدیكیهای ساعت 9 بود كه تقریبا همه اعضای
گمرك خرمشهر برای بازكردن و تفتیش چند صندوق چوبی بزرگ خوش ظاهر كه از
آمریكا آمده بود گرد یكدیگر جمع شدند. پیشخدمتها با تیشه و تبر به كندن میخ
و تختههای روی جعبه مشغول شدند و پس از آنكه پوشال روی صندوقها را پس زدند
بوی خوشی برخاست كه همه مطمئن شدند صندوقها محتوی شكلات میباشند.
طبق معمول در یك قوطی باز شد و یكی از
كارمندان برای خود و رفقایش از آن شكلاتها مقداری برداشت. طعم و مزه
شكلاتها نیشها را باز كرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندین بسته
دیگر مورد ناخنك حضرات از رئیس گرفته تا مامورین جزو اداره قرار گرفت و
گذشته از آن هر یك از اعضا چندین بسته نیز برای اهل بیت خود كنار گذاشتند
كه موقع ظهر با خود ببرند!
یك ساعت بعد صندوقها میخكوب و برای تحویل شدن
به صاحب جنس آماده بدو و كارمندان نیز در پشت میزهای خود مشغول كار شدند
ولی گاهگاهی صدای زنگ بلند میشد و كارمندان به پیشخدمتها ارد آب خوردن
میدادند.
لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرك شدت یافت
و به فاصله نیم ساعت بشكه حلبی بزرگ عمارت گمرك خالی و دوباره پر از آب شد
ولی تشنگی كارمندان از بین نرفت! رئیس خواست به منزل جیم شود دید معاون
اداره تقاضای دوساعت مرخصی كرده و سایر اعضا نیز هركدام به بهانهای طلب
مرخصی نموده و قصد خروج را دارند. ناچار در جای خود باقی ماند.
صدای قار و قور شكم اعضای دله گمرك از هر طرف
بلند بود و در عرض چند دقیقه هجوم عمومی به طرف مستراح شروع شد ولی
بدبختانه یا خوشبختانه عمارت گمرك بیش از یك آبریزگاه گلی و یك آفتابه حلبی
نداشت. لحظه به لحظه مراجعه كنندگان مستراح زیادتر شد و بعد از یك ربع
هیچكس در اتاقها دیده نمیشد. همه برای رفتن به مستراح از سروكول هم بالا
میرفتند. فراش، اندیكاتور نویس، بازرس، هیچكدام طاقت یك دقیقه انتظار را
نداشتند. هر كس هم كه داخل جایی بود به این زودیها كارش تمام نمیشد به همین
جهت هر كس داخل میشد یك فصل فحش از بیرونیها میشنید تا كارش تمام شود و
بیرون بیاید.
جناب رئیس به گمان اینكه آنجا هم تك و توش بر
میدارد با طمطراق عازم شد ولی احدی ملاحظه او را نكرد. كم كم صدای او هم
بلند شد كه: منتظر خدمتتان میكنم، به بندرعباس انتقالتان میدهد، حمالها،
فلان فلان شدهها، چرا ملاحظه رئیس و مرئوسی را نمیكنید؟
ولی هیچكدام از این حرفها و تعارفها اثری
نداشت! در این گیرودار رئیس بیچاره دفعتا متوجه خود شد و دید كه شلوار خود
را مظفرانه كثیف كرده است! خواست به گوشهای برود و شلوار خود را عوض كند كه
ناگهان اتومبیل شیك آخرین سیستمی جلوی عمارت گمرك ترمز كرد و یكی از
بازرسهای معروف گمرك جنوب كه مامور سركشی گمرك خرمشهر بود پیاده شد.
اولین چیزی كه نظر او را به خود جلب كرد این
بود كه در گزارش خود بنویسد: نبودن پاسبان جلوی عمارت.... از پلهها بالا
رفت، هیچكدام از اعضا را ندید. از درون اتاقها هم صدای نفسكشی شنیده نمیشد.
بدبخت با عصبانیت به طرف اتاق رئیس رفت. رئیس بدبخت از مشاهده بازرس خود را
باخت و رنگ از رویش پرید و از اینكه به علت اشكالات فنی! نمیتوانست از جا
بلند شده و تعارف بكند بیاندازه شرمگین شد با این حال با لكنت زبان خیر
مقدمی گفت و اضافه نمود كه به علت رماتیسم و درد پا قادر به تكان خوردن
نیستم و بعد هم زنك زد تا فراش آمده و برای مهمان تازه وارد چای و شیرینی
بیاورد ولی هیچكس در راهروهای عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئیس پاسخ دهد!
بازرس در حالی كه از این قضیه در فكر فرو
رفته بود چند دور با عصبانیت طول اطاقها را طی نمود و در این اثنا یكمرتبه
چشمش از پنجره به بیرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرك به
مستراح بیاختیار خندهاش گرفت. مخصوصا چندنفری كه طاقت نیاورده و دولادولا
در گوشههای حیات، پشت درختهای نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بیشتر جلب
كرده و بر تعجبش افزوده بود! بوی تعفن گیج كنندهای فضای گمرك را معطر ساخته
بود!
تمام این جریانات كه باعث رسوایی كارمندان
گمرك گردیده بود شاهكار یك جوان ارمنی بود كه مرتبا از آمریكا شیرینی و
شكلات وارد میكرد و چون هردفعه بیش از نصف هر صندوق را آقایان محض تبرك!
میچشیدند و طبق معمول هیچ مرجعی هم برای شكایت نداشت، حقهای به كار زده و
یك بار سفارش داده بود كه برای او شكولاكس یعنی شكلات مسهل بفرستند و به
طریقی كه ملاحظه شد به بهترین وجهی انتقام خود را از شكمهای دله كارمندان
گمرك خرمشهر گرفت!
Polish Divorce
A Polish man moved to the United States and
married an
American girl. Although his English was far from
perfect, they got
along very well until one day he rushed into a lawyer's office and
asked him if he could arrange a divorce for him.
The lawyer said getting a divorce would depend on the
circumstances and asked him the following questions.
Have you any grounds?
Yes, an acre and half and nice little home.
I mean what is the foundation of this case?
It made of concrete.
I don't think you understand. Do either of you have a
real grudge?
No, we have carport and not need one.
I mean, what are your relations like?
All my relations still in Poland.
Is there any infidelity in your marriage?
We have hi-fidelity stereo and good DVD player.
Does your wife beat you up?
No, I am always up before her.
Is your wife a nagger.
No, she is white.
Why do you want this divorce?
She going to kill me.
What makes you think so?
She going to poison me. She buy a bottle at drugstore
and put on shelf in bathroom. I can read, and it say:
"Polish Remover".
Barbara
Walters and the Afghan woman
Barbara
Walters of Television's 20/20 did a story on gender roles
in Kabul , Afghanistan , several years before the Afghan conflict.
She noted that women customarily walked 5 paces behind their husbands.
She recently returned to Kabul and observed that women still walk
behind their husbands. From Ms. Walter's vantage point, despite
the overthrow of the oppressive Taliban regime, the women now seem
to walk even further back behind their husbands and are happy to
maintain the old custom.
Ms. Walters approached one of the Afghani women and asked, 'Why do
you now seem happy with the old custom that you once tried so
desperately to change?'
The woman looked Ms. Walters straight in the eyes, and without
hesitation, said, 'Land mines.'
MORAL O F THE STORY: Behind every man is a smart woman.
| |
|